معنی و داستان معنی ضرب المثل سواره از پیاده خبر نداره سیر از گرسنه

معنا و مفهوم ضرب المثل سواره خبر از حال پیاده ندارد
معنا و مفهوم ضرب المثل سواره خبر از حال پیاده ندارد

ضرب المثل ” سواره، خبر از پیاده نداره و سیر از گرسنه” اشاره به انسان هایی دارد که در رفاه و خوشی هستند و درکی از شرایط انسان های تهی دست ندارند.

کسی که همواره در طول زندگی خود در رفاه بوده است، نمی تواند تصوری از فقر داشته باشد زیرا هیچ تجربه ای در این زمینه ندارد و تنها زمانی قادر به درک شرایط افراد تهی دست جامعه خواهد بود که در شرایط مشابه قرار بگیرد و خود نیز نیاز به کمک داشته باشد.

متاسفانه بیش تر اوقات، فاصله ی اقشار مختلف جامعه آن قدر زیاد است که هیچ کس از زندگی دیگری خبر دار نمی شود و آن کسی که در خوشی زندگی می کند می پندارد که همه همین حال را دارند و هیچ مشکلی وجود ندارد، در نتیجه فقرا هم چنان فقیر مانده و مجبور به تحمل شرایطی هستند که دست خودشان نبوده است.

افراد غنی نیز بی خبر از حال دیگران، غرق در خوشی ها و لذت های دنیا به زندگی خود ادامه می دهند.

ضرب المثل ” سواره، خبر از پیاده نداره و سیر از گرسنه “ نیز مانند بیش تر ضرب المثل های زبان پارسی بر گرفته از داستانی است که آن را با هم می خوانیم.

ریشه و داستان ضرب المثل

در روزگاران قدیم، مردی سوار بر شتر از بیابان داغ و خشکی در حال گذر بود، مرد سواره دلش می‌خواست هر چه زودتر به شهر برسد، اما راه طولانی بود و مقصد دور.

سواره رفت و رفت تا در کنار تپه‌ای به مردی رسید که پیاده بود.

مرد پیاده که بسیار خسته بود، به مرد سواره گفت: برادر خسته‌ ام! دیگر جان راه رفتن ندارم، اگر می توانی مرا هم سوار شتر کن و با خود به شهر برسان.

مرد پیاده خورجین قشنگی بر دوش داشت.

مرد سواره با دیدن خورجین گفت: این خورجین را بفروش و یک الاغ بخر.

مرد پیاده لبخندی زد و گفت: نمی‌توانم، این خورجین زندگی من است، و به سواره التماس کرد که او را هم سوار شتر کند و با خود ببرد.

مرد سواره که اصرار مرد پیاده را دید با اخم به او نگاهی انداخت و گفت: شتر، بچه ی من است، طاقت بار اضافه را ندارد و فقط یک نفر می‌ تواند بر آن سوار شود.

مرد سواره این را گفت و به راه خود ادامه داد.

مدتی گذشت، مرد پیاده که گرسنه شده بود، از خورجینش نان و خرمایی در آورد و خورد و سپس به راه افتاد اما در وسط راه دوباره به مرد سواره رسید.

مرد سواره روی زمین نشسته بود و از شدت گرسنگی شکمش را می‌ مالید.

مرد سواره گفت: برادر گرسنه ام، اگر ممکن است نان و آبی به من بده.

مرد پیاده نیشخندی زد و گفت: این شتر را بفروش و نان و خرما بخر و آن را بخور و سفر کن.

مرد سواره لبخندی زد و گفت: نمی‌ توانم، این شتر یاور من است. مرا از این آبادی به آن آبادی می‌برد.

بعد با التماس به مرد پیاده گفت: لقمه‌ ای نان به من بده، خیلی گرسنه‌ ام.

مرد پیاده با اخم به مرد سواره نگاهی کرد و گفت: خورجین من کوچک است و نان و خرما به اندازه یک نفر در آن جا می‌گیرد و فقط یک نفر را سیر می‌کند! مرد پیاده این را گفت و به راه خود ادامه داد.

زن و بچه‌ های مرد سواره و مرد پیاده کنار دروازه شهر منتظر بودند تا آن ها به شهر برسند، اما همه با تعجب دیدند که شتر بی‌ سوار می‌ آید و خورجینی هم به دهان دارد.

جوانان شهر برای پیدا کردن دو مرد به طرف بیابان به راه افتادند، راه زیادی نرفته بودند که به مرد پیاده رسیدند، او خسته روی زمین افتاده بود، او را سوار بر اسبی کردند و به شهر فرستادند.

کمی دور تر، مرد سواره هم از گرسنگی روی زمین افتاده بود، او را نیز سوار بر اسب کردند به شهر باز گرداندند و از آن زمان به بعد ضرب المثل ” سواره، خبر از پیاده نداره و سیر از گرسنه “ بین مردم رواج پیدا کرد.

دیدگاهتان را بنویسید