معنی و داستان ضرب المثل حرف مرد یکی است

 مثل حرف مرد یکی است را گسترش دهید
مفهوم و حکایت ضرب المثل مرد حرف یکیه

ضرب المثل ” حرف مرد یکی است ” زمانی به کار می رود که شخص با آگاهی از اشتباه بودن دیدگاه و نظرش باز هم از سر لجبازی روی آن اصرار دارد.

گاهی ممکن است آگاهی ما درباره ی موضوعی کم باشد و با همین دانسته ها دیدگاه مشخصی درباره ی آن موضوع داشته باشیم اما با آگاهی بیش تر بدانیم که نظر ما درست نبوده در این صورت باید دیدگاه خود را تغییر دهیم.

اما برخی با این که نسبت به یک مسئله به آگاهی بیش تری می رسند با هم روی نظر قبلی شان اصرار دارند و این اصرار تنها به خاطر لجبازی و غرور است، این افراد اغلب می پندارند با تغییر دادن حرف یا نظر شان، دیگران فکر بدی درباره ی آن ها خواهند کرد به همین علت رویکرد قبل را نسبت به مسئله حفظ کرده و خسارات ناشی از آن را هم به جان می خرند.

متاسفانه این افراد شخصا باید به این باور برسند که عوض شدن حرف یا نظر شان درباره ی موضوعات مختلف کاملا طبیعی است و بپذیرند که عاقلانه نیست با لجبازی برای خود درد سر ایجاد کنند.

انسان ها همواره از نظر اخلاقی، رفتاری و شرایط زندگی در حال تغییر هستند و این ثابت می کند که حرف مرد نمی تواند همیشه یکی باشد بلکه بسته به شرایط و موقعیت می تواند متفاوت باشد.

ریشه و داستان ضرب المثل

نقل شده است که مردم در زمان های قدیم سن چهل سالگی را سن پختگی رفتار و کردار و نهایت رشد عقلی، اجتماعی فرد می دانستند.

در آن دوران چهل سالگی آن چنان از اهمیت ویژه ای بر خوردار بوده که در بعضی از شهر ها با این که جشن تولد مرسوم نبود ولی چهل سالگی را گرامی داشته و برای آن جشن بر گزار می کردند.

یکی از کسانی که خیلی دوست داشت زودتر به سن چهل سالگی برسد تا همه او را به عنوان یک آدم فهمیده و خردمند به حساب آورند ملا نصرالدین بود.

او می دید مردان شهرش همین که پا به چهل سالگی می گذارند برای شان جشن ترتیب داده می شود و از آن روز به بعد ارزش و مقام والایی نزد مردم پیدا می کنند به همین خاطر برای رسیدن به آن روز و آن سن لحظه شماری می کرد.

ملا قصد داشت در چهل سالگی اش چنان جشن بزرگ و با شکوهی بر گزار کند که آن جشن برای سال ها در یاد تمام مردم شهر باقی بماند.

تا این که ملا نصرالدین هم به سن چهل سالگی رسید و در آن روز جشن تدارک دید و همه‌ ی مردم شهر را دعوت کرد.

مردم که همگی او را می‌ شناختند و از شادی و بذله گویی او استفاده کرده بودند، همه با خوشحالی در جشن تولد او شرکت کردند و به او تبریک گفتند و هدایای زیادی برایش آوردند.

ملا که اصلا فکرش را نمی کرد مردم این قدر او را دوست داشته باشند و مورد محبت قرار دهند بسیار خوشحال شد و از آن روز به بعد بیش تر مورد احترام و عزت مردم بود.

از طرفی ملا دل نگران بود که اگر از چهل سالگی بگذرد مردم بگویند او پیر شده و مثل آن موقع با او خوب بر خورد نکنند.

چندین سال اوضاع به کام ملا نصرالدین گذشت. چون هم او به مردم احترام می‌ گذاشت و هم مردم به او بسیار احترام می گذاشتند.

احترام مردم نسبت به ملا نصر الدین و مورد توجه بودن او باعث شد تا ملا کم کم حسودانی پیدا کند یکی از این حسودان مردی بود که یک سال قبل از ملا نصرالدین جشن چهل سالگی گرفته بود و در مدت این یک سال به شدت مورد توجه مردم بود و تمام مردم برای انجام کار های شان از او مشورت می گرفتند ولی از وقتی که ملا نصرالدین به این سن رسیده بود دیگر مردم کمترین توجهی به او نمی‌ کردند و مرد حسود جایگاه قبلی‌ اش را از دست داده بود.

ملا نصرالدین که مرد بسیار خوش اخلاقی بود با خوش رویی مردم را می پذیرفت و آن ها را راهنمایی می کرد در حالی که مرد حسود در تمام دورانی که به خاطر چهل سالگی مورد احترام بود با غرور و تکبر با مردم بر خورد می کرد و اگر کار مردم احتیاج به نوشتن یا خواندن داشت از آن ها پول می‌ گرفت.

با این تفاوت بر خورد مردم هم ترجیح می دادند برای کمک و راهنمایی گرفتن به سراغ ملا نصرالدین بروند.

در یکی از شب ها مرد حسود در جمع دوستانش از وضعیت پیش آمده گله کرد و از آن ها کمک خواست.

آن ها نشستند و به دنبال راه چاره ای گشتند تا از محبوبیت ملا نصرالدین کم کنند آن ها گفتند الان ملانصرالدین چهل و پنج ساله است و کم کم دارد پیر می‌ شود. باید در میان مردم برویم و این موضوع را به آن ها یاد آوری کنیم، شاید مردم با دانستن این موضوع کم تر به دیدن او بروند و باز به دیدن دوست ما بیایند.

چند روز بعد که ملا نصرالدین در مسجد نشسته بود و به درد دل و گلایه‌ های مردم گوش می‌ کرد تا به آن ها کمک کند گروهی از دوستان مرد حسود وارد مسجد شدند و بالای سر ملانصرالدین منتظر ایستادند تا حرف‌ های ملا تمام شود و آن ها حرفی را در جمع بزنند.

زمانی که حرف‌ های ملا تمام شد یکی از دوستان آن مرد سلام کرد و رو به مردم حاضر در مسجد گفت: ملانصرالدین دوست دارم همین الان بلند و طوری که همه‌ مردم بشنوند به من بگویی چند سالت است؟

ملا نصرالدین سریع حدس زد که مرد از پرسیدن این سوال چه نیتی دارد، لبخندی زد و گفت: معلوم است چهل سال.

مرد برگشت و قیافه متعجبی به خود گرفت و گفت: ملا چرا دروغ می‌گویی؟ مگر شما چند سال پیش جشن چهل سالگی‌ تان را نگرفته‌ اید و همه‌‌ مردم شهر را دعوت نکردید؟ ما همه آن شب در جشن بودیم و آمدیم شام چهل سالگی شما را خوردیم. حالا چطور می شود که هنوز چهل ساله باشی؟

ملا نصرالدین با قاطعیت نگاهی به او انداخت و گفت: بله، ده سال دیگر هم از من بپرسی می گویم، چهل ساله‌ ام.

مرد گفت: یعنی چه؟

ملا نصرالدین با زیرکی گفت: حرف مرد یکی است.

حضار از تیز هوشی و حاضر جوابی ملانصرالدین خوش شان آمد و همگی با هم خندید و این چنین مرد حسود و دوستانش ناکام ماندند و به هدف شان نرسیدند.

دیدگاهتان را بنویسید